تبليغاتX
طراحی رسانه‌ای
مبانی و روش‌ها

لافِ رفتن و دم بر نیاوردن

بیش از آنکه تصور کنی
ساده است...

.

.

.
امان از وقتی
 که بعضی حرف‌ها جدی می‌شوند!

+ نوشته شده در  85/11/30ساعت 23:39  توسط   | 

«با قاطعیت می توان گفت که کوشش از جمله چیزهایی است که هرگز از بین نمی‌رود. همانطور که ماده و انرژی به یکدیگر تبدیل می‌شوند، کوشش و نتیجه‌ی آن هم در سیستمِ خلقت هرگز از بین نمی‌روند و به یکدیگر تبدیل می‌شوند. چه بسا، کوشش، خود نوعی تبدیل انرژی است. با کوشش، قطعاً چیزی به دست آمده‌است. آن چیز ممکن است ابتدا واضح و آشکار نباشد. اما کوشش حتماً به چیزی تبدیل شده و در جایی قرارگرفته است. مقدار وکیفیتِ حاصل از کوشش را نمی‌توان اندازه‌گرفت، اما مسلم است که هرگز کوشش به هدر نمی‌رود...» (ملکی، ج. 1385: نابرده‌رنج، کوشش و مسئولیت‌پذیری، تهران: جیحون)

همه‌ی اینها را نوشتم که تأکیدی بر همین آخرین جمله باشد. که هرگز کوشش از بین نمی رود. اگر همیشه اینطور فکرکنیم که سعی و تلاشِ ما، از بین نمی‌رود و در سیستمِ دقیق و حساب‌شده‌ی کائنات اثر می‌گذارد و یک روز در قالبی دیگر که انتظارش را نداریم به یاریِ ما می‌آید، خب چه بسا خیلی آسوده‌تر زندگی می کنیم...

 

+ نوشته شده در  85/11/20ساعت 16:33  توسط   | 

نورِ من، نمی‌دانم امشب را

برای تسویه‌ی کدام گناهم برگزیده‌ای

که این‌چنین درهم و آشفته‌ام...

عجیب بزرگ و عمیق است

عجیب گناهی‌ست

ای وای بر من که نفهمیدم آن روزها

از کدام باغچه، کدام گل را میچینم

...

حالا قَسمَت می‌دهم

به تمامِ آنچه

از خود بر من شناساندی

که هرچه هست و نیست

پیش از آنکه دیر یا زود

به دیدارَت بیایم

از وجودم پاک کن...

آرزویم این است

آن روز «بتوانم» با تمامِ بودنم

به تماشایِ تو بایستم...

 

+ نوشته شده در  85/11/19ساعت 0:45  توسط   | 

باران هم بارید...

حالا، گل و لایِ آسمانِ آلوده‌ی شهر

تنها یادگار
بر خاطرِِ خسته‌ی دل است!

+ نوشته شده در  85/11/13ساعت 15:45  توسط   | 

برای اعتراف به کلیسا می‌روم

رو در روی علف‌های روئیده بر دیوارِ کهنه می‌ایستم و...

تمام گناهانم را یکجا اعتراف می‌کنم

بخشیده خواهند شد، به یقین

علف‌ها بی‌واسطه با خدا سخن می‌گویند

(حسین پناهی)

 

کاش می‌دانستم اینک

رو به رویِ کدامین نور نماز بگذارم...

+ نوشته شده در  85/11/12ساعت 20:28  توسط   | 

آیا اعتراف به ندانستن، یعنی «به اشتراک گذاشتنِ فضای خصوصی»؟

 

(توضیح: وقتی کسی به چیزهایی که نمی‌دونه اعتراف می‌کنه، معناش اینه که داره زیادی «رو» بازی می‌کنه و اطلاعاتی رو به دیگران می‌ده که عملاً دلیلی نداره اونها بدونن؟)

+ نوشته شده در  85/11/12ساعت 2:49  توسط   | 

مشغول خواندن کتابی با عنوان «هستی شناسی بهبود در سازمان» هستم. از داستانِ کتاب صرفنظر می‌کنم، تنها به نکته‌ای اشاره می‌کنم که به نظرم کاربردی می آید، و آن اینکه: اصل اولِ «بهبود»، بودن برای بهبود است. به این معنا که اگر به فکر ایجاد بهبود در روند کار یا فعالیتی هستیم، ابتدا باید از درون خودمان شروع کنیم و بخواهیم که نظام فکری و در ادامه رفتار خودمان تصحیح شود. . به عبارتی «بودنِ» ما برای «بهبود» باشد.

مثال ساده‌اش، روابطی است که با دوستان‌مان و بویژه دوستان نزدیکتر داریم. اگر نخواهیم به خودمان نگاه کنیم و دائم گله کنیم که چرا این رابطه بابِ میل ما نیست، آن رابطه دائماْ بیش از گذشته موجب سلب آسایش ما می شود و به عبارتی هر روز بدتر از قبل. فکر می کنم قبل از اینکه به دنبال بهبود شرایط باشیم بهتر است ذره‌بین را روی خودمان بگیریم و بخواهیم که فکر و عمل خودمان را «بهبود» دهیم. بعد به تدریج می بینیم که طرف دوم هم کم کم به این نکته «فکر» می‌کند و او هم «بهتر شدن» را تعقیب می کند و شاید رابطه کمی قابل تحمل‌تر و شاید هم کمی دوست داشتنی تر شود...

در کتابی هم که اسم بردم نویسنده «بهبود» روند کار یک سازمان را در گروی «بهبود» رهبر سازمان می داند و معتقد است اگر رهبر (نه مدیر) سازمان خودش انسانی متفکر و متعالی باشد و در اولین قدم به فکر ایجاد بهبود در وجود خودش باشد آنوقت می تواند به بهبود سازمان هم فکر کند.

می خواستم این تئوری مدیریت را به زندگی روزمره ارتباط بدم. نمی دونم چقدر می تونه درست باشه...! اما به نظر منطقی میاد. نه؟

+ نوشته شده در  85/11/10ساعت 21:22  توسط   | 

24 سال و اندی گذشت...

سال‌های سال است که از من می‌گذرد

اما من

اینجا میان خودم

اینجا میان خودم و خدا

اینجا میان خودم و خدا و خودم

اینجا میان همه چیز

هنوز می‌گردم...

 

+ نوشته شده در  85/11/08ساعت 17:48  توسط   | 

برای دلم
خانه تازه ای خریده ام
تمام اثاثیه ام را هم با خودم آوردم
تو هم اگر خواستی
بیا...
.
.
.
هرچند
به دلم بندی...
تو را هم آورده ام
ببین... هستی!

 

+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:33  توسط   | 

تصمیم دارم مشق آذر را هر روز تمرین کنم و یک نیم خط دیگر هم به آن اضافه خواهم‌کرد.
چهار سال پیش به این نتیجه رسیدم. حالا می نویسم چون با تمام بودنم، دیدم، لمس کردم، ندانستنم را فهمیدم.
نمی دانم، پس به سراغش نمی روم.
اصرار نکن، نمی خواهم بدانم.
با رنجِ ندانستن بزرگ شده‌ام.
برایم مخدر شده است.
نه، روبرو نمی‌شوم، بهانه نیاور
این آخرین دیدار من و تو است
تویی که فکر می‌کنی باید به من بفهمانی
اکر خودم فهمیدم چیست
که هیچ
اگر هم نفهمیدم، باز هم هیچ
مسئله‌ی مهمی نیست
ولی هر روز هزار بار می نویسم تا یادم نرود
عهدی که با خودم دارم
که
نگذارم که دگر هیچ نگاهی دل من را ببرد
***
مرده شوی این دل را ببرند که هرچه می‌کشم از بی‌عنانی همین دوحرفیِ پرحرف است.
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:23  توسط   | 

اگر بیرونت کسی در انتظار نیست
بیتابِ همین مرزهای خودت باش
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:23  توسط   | 

کاش گلدان اتاقش امشب
سر به هنگام همین یلداها
باز هم پر شود از
عطر نسیم نرگس
کاش گلدان اتاقش هر شب...
سر به هنگام همین یلداها
باز هم پر شود از
شوق حضور عشقش
کاش یادش برود نام مرا هم امشب

به دنیای بی من
خوش آمدی ای گل
میلادت مبارک
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:22  توسط   | 

گفته بودمت
پائیز که تمام شد
دوباره برایت می نویسم
تا بدانی
هنوز زنده ام

نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رهـــا، رهـــا، رهـــــــا... من

راستی!
برای اینکه بدانی، می نویسم
که سالهای سال
قرار است زنده بمانم
عشق را بگویید که از پنجره بیرون برود
فریاد من این است
که عشق را بگویید که از پنجره بیرون برود
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:21  توسط   | 

ای وای
اگر یادم برود که
تو
دستم را گرفته ای و می بری...
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:20  توسط   | 

چشمانم را به تو می سپارم
از ابتدا هم برای من نبوده اند – حالا فهمیده ام -
بیا...
حالا این تو و این هم همان دو چشمی که به امانت نزد من بودند
ندانستم چگونه برای شان دل بسوزانم
نگهشان دارم
حالا برای تو...
حالا برای صاحبش
برای تو، اما...
بگو برایم نگهشان می داری؟ - مثل همان روز اول –
می خواهم اگر باز به زمین آمدم
با چشمان خودم ببینم
من تو را و دنیای تو را با همین چشمها شناختم
دوستشان دارم
آنقدر که تو را و دنیای تو را...
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:19  توسط   | 

چشمانم اگر که رو به شب بگذارند
لیکن دلم اندر پی نور است
سحر می طلبد...
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:18  توسط   | 

از این عبارت آذر خیلی لذت بردم: باید یک دفتر مشق صد برگ بگیرم و چند جمله را تمرین کنم. برای اولین تمرین می نویسم " به اندازه ای که می توانی جواب گو باشی، آدم ها را به خودت وابسته کن! برای دومین تمرین می نویسم " به اندازه ای که می دانی انسانی می تواند باشد، حرف ها را باور کن! بعضی ها موقع وعده دادن شوخی شان می گیرد".
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:17  توسط   | 

مثل اینکه لطفی شامل حالم شده و قرار است از این نادانی دربیایم
کم کم یک چیزهایی دارم می فهمم
خوشحالم
دارم بیشتر به خودِ خودم پی می بریم
دارم خودم می شوم
دیگر با کسی تعارف ندارم
و از اینکه بی پرده می نویسم
احساس خوبی دارم
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:15  توسط   | 

به گمانم قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد
دیگر کم و بیش دارم ایمان می آورم
همه چیز همانگونه که باید، اتفاق می افتد
و کائنات کار خود را خوب خوب می دانند
فقط نباید از حرکت بایستم
به محض اینکه متوقف شوم
کلاهمان در هم می رود و شروع می کنم به گلایه هایی از همان دست که خودت می دانی
می خواهم زندگی را ساده برگزارکنم
سادگی را دوست دارم
ساده ام، ساده ی ساده
خودم را و خدایم را دوست دارم
من با او دوستم
همدیگر را دوست داریم
سالهاست آسوده و امن در کنار هم زندگی می کنیم
او دست مرا می گیرد
و من هم دیگر دارم می فهمم
که هرگز نباید دستش را رها کنم
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:14  توسط   | 

کم کم دارم بزرگ می شوم
خیلی نه، همین قدر که دیگران صدایم کنند: آقا
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:12  توسط   | 

پائیز، فصل عشق های دوباره است
امسال که تا نیمه اش گذشت و زنده ام هنوز
مرگم دوباره کی فرو می رسد، خدا می داند
بگذار، پائیز که تمام شد
دوباره برایت می نویسم
که بدانی
احتمالاً زنده ام هنوز
که بدانی
پائیز، فصل عشق های دوباره بود و...
دیگر نیست
دیگر میانه مان خوش نیست.
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:7  توسط   | 

هرچه تا دیروز نوشته ام در اینجا
دوستان دیروز و امروز من بدانید
همه اش به یاد شاعر این سطور ناب است

هنوز شب به شب بروی نبض می شمارمت
و در خيال روی سينه سخت می فشارمت
غريب و تازه نيست ؛هر شب اين ترانه زير لب
شکفته می شود که: من هنوز دوست دارمت
....
هنر او، فراوان ستودنی است...

+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:6  توسط   | 

هنوز هم هیچ کس نیست بیاید
خانه ام روشن شود
تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی هم عالمیست
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:4  توسط   | 

چون خودم نادانم از خود،
شعرهایم بهر تو
من خودم عاشق نبودم
شعرهایم بهر تو
چون خودم نادانم از فرزانه بودن
شعرهایم بهر تو
من خودم نادانم از مردانه ماندن
شعرهایم بهر تو
می نویسم تا بدانی:
این روزها من نیز سنگ کوچکی شده ام
و سر راه سیل را بسته‌ام
غمِ سیل آخرش می‌گذرد... می‌دانم
اما سنگ کوچکی شدن
خودش غم بزرگی است...این را خودت به من آموختی
یادت هست...؟
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:3  توسط   | 

خودش برایم نوشت که
وفا با تو ماندنی‌ است

و چه زیباست وقتی کسی برایت می‌نویسد
وقتی به شعرش راهت می‌دهد
و چقدر باید نادان باشی که ندانی چقدر دوستت داشته که برایت نوشته است...
از وجودش برایت صرف کرده که شعرش حال و هوای تو را بگیرد
مگر تو که بودی؟
اصلاً کسی تو را نمی‌شناخت که حالا برایت شعر هم بگوید
حالا یک نفر پیداشده، فکر می‌کند « دوستت دارد...»
فکر می‌کند آنقدر بزرگ شده‌ا‌ی که بتواند دوستت داشته باشد...
بتواند سر بر شانه هایت بگذارد
بتواند دست‌هایش را به مردانگی دستهایت بسپارد
بتواند به تو اعتمادکند
بتواند بی‌دغدغه بوسه‌هایت را بپذیرد که بر شانه‌هایش می‌نشیند

خدای من، ای کاش می‌دانست که « من نمی‌دانم»
و کاش می‌دانستم
وقتی می‌گوید « وفا» با تو ماندنی است، راست می‌گوید... درست می‌گوید... عاشقانه می‌گوید...
از سر صبر می‌گوید...

کاش به جای اینکه در ماندن او تردید کنم
در خودم بیشتر نگریسته بودم
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:1  توسط   | 

یک روز خوانده بود:
روزی کسی رسید که می‌گفت عاشقم
دلواپس شکست حریم شقایقم
چشمش فریب روشن زیبای راه بود
همراه چشمهاش شدم، اشتباه بود
گفتم چه دیر آمدی و می‌روی چه زود
خندید و رفت، او مرد غزل‌های من نبود
می‌رفت تا به خاطره بسپارد عشق را
تا شاید ارمغان سفر آورد عشق را
من رفتم و هیچوقت نخواندمش که
من مرد رهم، میان خون خواهم رفت
از پای فتاده، سرنگون خواهم رفت
چون نبودم
بی‌آنکه چیزی بگویم رفتم و تازه می‌فهمم که چه‌ها کشید و دم برنیاورد.

یارب مکند، گاه به قدر مژه برهم زدنی
یاد چشمش ز وجودم برود.
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 23:0  توسط   | 

امشب خیلی خبرها بود... گل بود، عروسک بود، خنده بود، بوسه، شعر، قهقهه، قول و قراربود و شاید هزار چیز دوست داشتنی دیگر.
امشب خیلی‌ها برای هم همه چیز خریده بودند. اصلاً امشب خیلی‌ها برای هم، همه چیز بودند. امشب خیلی‌ها به هم ‌گفتند که باهم بودن را دوست دارند...
درست است که امشب خیلی‌ها دست‌های یکدیگر را سخت می‌فشردند، درست است که امشب خیلی‌ها قلب‌های‌‌شان کنار هم می‌تپید، درست است که امشب خیلی‌ها نگاه‌شان از یک پنجره می‌گذشت و درست است که امشب، شاید فقط شبِ آنها بود...
اما...
همین امشب، باورکنید همین امشب، خیلی‌های دیگر هم بودند،
که همچون همان شب‌های دیگر،
هردو دست‌شان در جیبشانه‌شان خسته و افتاده از سنگینی کیف
قدم‌هاشان به شماره
زانوان‌شان خم
و نگاه‌شان خسته‌تر از اندوه تنهایی‌شان راه می‌رفتند و با هر گام‌شان یک لحظه می‌پژمرد...
دلم برای آنها می‌سوزد، دلم برای نادانی خودم می‌سوزد، که می‌بینم و نمی‌توانم... دیگر نمی‌توانم دوست داشته باشم. انگار دیگر قرارنیست درِ خانه من را هیچ عزیزی بکوبد...
پدرم می‌گفت: همیشه پیش می‌آید... تکرار می‌شود، زیباتر از گذشته...
و من هنوز منتظر تکرارم. دیگر دارد یک سال می‌شود. می‌خواهم خودش باشد که برمی‌گردد. خدا می‌داند دلم کجاست.
هرچند یادم نبود، من که نادانم، او هم می‌داند من نمی‌دانم، خدا هم که می‌داند، پس کسی بازنمی‌آید مگر روزی که بدانم و بفهمم.
به گمانم امشب خیلی خبرها بوده.‌
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 22:59  توسط   | 

نادانم
و می‌دانم که نادانم 
تنها امیدم این است 
نادان نمانم...
+ نوشته شده در  85/11/07ساعت 22:55  توسط   | 

Widget_logo
پیوندها
دکتر یونس شکرخواه
دکتر سعیدرضا عاملی
دکتر حسن نمکدوست
دکتر شیرین احمدنیا
مهدی احمدی
آذر اسدی
هدی ایزدی
علی بلندنظر
مسعود بهنود
نازنین برادران
هادی پورفرجودی
مرتضی توکلی
سمیرا سامانی
حدیث لزرغلامی
مهدی محمدی
علی مزینانی
نگاه ...
بهارک محمودی
معصومه ناصری
کاوه مشکات
کامران نجف‌زاده
سروش صدر
بهرام عفراوی
مسعود کرمی
ساراناز عبدالله زاده
حسنا معصومی
مرتضی قدیمی
سحر رضایی
مریم ابریشم‌کار
محمدمجید ضرغامی
ناهید یوسفی
مانا ...
نبیه باباشاهی
مریم رضازاده
عرشیا قاسمی‌افشار
حمید حیاتی
آمنه شیرافکن

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM