تبليغاتX
نادان
آگاهی به نادانیِ خود، گامی است بلند به سوی دانایی...!


این یک خداحافظی محترمانه است

با خودی که سال‌ها دل‌مشغولی‌ام، گفتنش بود

با خودی که حالا دیگر حالم از دیدنش به هم می‌خورد

با خودی که نبودنش بهتر است تا تحمل سنگینیِ تردیدش...!

 

این یک خداحافظی محترمانه است

با تمام آن حرف‌هایی که روزی گمان می‌کردم اگر نگویم، روی دلم سنگینی می‌کنند...

با تمام آن حرف‌هایی که گمان می‌کردم، انسان است و عاشقانه‌هایش...

با تمام آن حرف‌هایی که گمان می‌کردم، حرف دل را باید گفت...

 

این یک خداحافظی محترمانه است

با تمام آن روزهایی که هنوز خاطره‌ای می‌توانست تا همیشه بماند...

با تمام آن روزهایی که هنوز می‌شد گفت: «... هِی... حالم خوب است!»

با تمام آن روزهایی که هنوز اندک حس و حالی بود تا عاشق شوم...

 

این یک خداحافظی محترمانه است

با همین واگویه‌های بی‌نشان

با همین حال و هوای هِی در پس اشک و آه ماندن

با همین بودن‌ها و نبودن‌های گاه و بی‌گاه

با همین حس و حالِ تردید

با همین ندانستن‌های پُر دردِسر...

 

این یک خداحافظی محترمانه است

با ادای آدم‌های خوب

با ادای ادب

با ادای مهر

با ادای صبر

با ادای...

 

این یک خداحافظی محترمانه است

با همۀ آنان که روزی به انتظارشان نشستم

با همۀ آنان که شاید روزها به انتظارم نشستند

با همۀ انان که روزها بودند و ماندن‌شان را بهانه نیاورند

با همۀ آنان که نماندنم را لحظه‌ای بهانه نیاوردند

 

حالا یا نقطه، سرِ خط

یا نقطه، تمام...


دیگر
من...
تمام.

+  87/01/13 -  3:17    | 


لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت

خون می‌خوریم ما که بازش بپروریم

دریاب بالِ خستۀ جویندگان، که ما

در اوج آرزو به هوای تو می‌پریم

پ.ن: این است داستان هر سال ما...!

+  86/12/29 -  18:41    | 

 

شبی که گذشت

آن دو غریبه

سکوتِ سردِ پایان زمستان را

غنیمت شمردند...

بی حضورِ ماه و دور از نگاهِ هرچه ستاره

آمدند...

دستانم را
بریدند و
رفتند...

.
.
آری، بریدند و بردند

هرچه کودکی ام بود

با آن‌همه شاخ و برگِ خاطره!

شاخ و برگ کودکی‌ام را زدند

نه که بهاری بیاید و شاخه‌ای نو بزنم

که ریشه‌ام بخشکد...

.

.

دلم گرفت، امشب

درخت خرمالوی حیاط خانۀ پدری را بریدند و بردند!

حالا دستانم درد می‌کند!

.
.
رفتنش...

نماز مادر را شکست

فرزند پنجم خانه‌مان بود
دلم از نبودنش می‌گیرد

همین...

+  86/12/19 -  2:2    | 


یک-دو سالی‌ست
گل‌فروشان دوره‌گرد هم

دیگر در برابرم اصرار نمی‌کنند!

.
.
.
گویا بر پیشانی‌ام نوشته‌ای‌ست

و در چشمانم...

حرف‌های ناگفته‌ای، پیدا...


پس؛

دوست‌تان دارم

که زحمت نمی‌دهید

تا برای‌تان بگویم ناگفتنی‌هایم را


دوست‌تان دارم

که خوب می‌دانید

گل‌های نرگس‌

سهم کدامِ ماست...

 

+  86/11/26 -  23:51    | 

هر روز چشمانم را هزار مرتبه می‌بندم

تا دست روی دلم گذاشته باشم...

تا هرچه دیده‌ام، نبینم!

 

هر روز هزار مرتبه پا روی دلم می‌گذارم

تا به خودم رسیده باشم!

تا هرچه یک عمر رفته‌ام، از دست نرود!

 

اگر رسیدم، دوباره برایت می‌نویسم...

می‌نویسم که: «شد...»

حالا تو هم بگذار و بیا...

 

اگر هم که نه، می‌گویم:

چشمانت را هزارباره نبند،
زیبائی‌های دنیایت را دریاب

دست روی دلت نگذار

چشمانِ او را و خودت را دریاب!


به گمانم؛ رسیدن، گذشتن نیست

که گذشتن، رسیدن است...

همین.


+  86/11/19 -  20:42    | 


دیگر، کسی دراین میانه نیست
دیگر، رسمِ سکوت، تنها نشانِ آشناست
تنها به سکوت اشاره می‌کنند
مِهرِ ناشناس‌شان را...

دیگر اما گریزی نیست
خودکرده را تدبیر نیست!

برآنم که...
وقتی دنیای پیرامونت را سکوت برمی‌گیرد
وقتی همه، دور می‌ایستند
وقتی همه تنها نظاره می‌کنند
رفتن‌ها و ایستادن‌هایت را...!
وقتی، دیگر کسی در این میانه نیست!
اینها همه یعنی فرصتی فراهم است
یعنی تصمیمی شگرف در آستانۀ دمیدن است
یعنی وقت است تا خوب بیندیشی
تا خودت را باز یابی... همین.

 

+  86/10/28 -  11:43    | 

سیاهِ سیاهم...
با زرد هماهنگم کن اســـتاد
.

.
.
گاه حجمِ یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ می‌کند!

+  86/10/21 -  0:28    | 

"اینجایم / بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می‌کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می‌دهم...!"*

سالهاست / نغمه تلخ روزگار من است
این صدای دلفریب دور...
باور نمی کنم!

* حسین پناهی / سلام - خداحافظ

+  86/10/15 -  19:55    | 

به گمانم / لذت انتظار(1) را تنها کسی می‌تواند دریابد
که قدر داشته‌های‌ش را بداند... / نه همچون من...! 

پ.ن.1:
زهی خجسته زمانی که یار بازآید / به کام غمزدگان غمگسار بازآید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم / بدان امید که آن شهسوار بازآید

مقیم بر سر راهش نشسته‌ام چون گرد / بدان هوس که بدین رهگذار بازآید

اگر نه در خم چوگان او رود سرِ من / ز سَر نگویم و سَر خود به چه کار آید

در انتظار خدنگش طپد همی دلِ صید / خیال آن که به رسمِ شکار بازآید

سرشکِ من نزند موج بر کنار چو بحر / اگر میانِ دیم در کنار بازآید

دلی که با سرِ زلفینِ او قراری کرد / گمان مبر که بدان دل قرار بازآید

چه جورها که کشیدند بلبلان از دی / به بوی آنکه مگر نوبهار بازآید

ز نقشبندِ قضا هست امیدِ آن حافظ / که همچو سرو به دستم، نگار بازآید

 

+  86/10/12 -  17:24    | 

"گل‌های مریم را در آب انداخته‌ام

کنار عکست عود روشن کرده‌ام

ته سیگارهای سوخته را دور ریخته‌ام

پرنیان دیدار پوشیده‌ام و منتظر...

گویی صدای پای کسی پشت دیوارها

مرا نوید رسیدنت می‌دهد

بیا دارم سازم را کوک می‌کنم

می‌خواهم ترانه‌ی قدم‌هایت را امشب بنوازم"

ساده‌ام دوباره این روزها
ساده‌تر از روزهای آغاز جوانی
باور نمی‌کنم...!

برای آخرین بار
دل به سادگی‌ِ سال‌های دور می‌سپرم
کودکی‌هایم را از نو می‌آزمایم
تا بدانم آیا هنوز توانی هست
که آمدنی را به انتظار بنشینم...؟

+  86/10/03 -  0:49    | 

"دست عشق از دامن دل دور باد!  /  می‌توان آيا به دل دستور داد؟
می‌توان آيا به دريا حكم كرد
 /  كه دلت را يادی از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود: ايست!
/ باد را فرمود: بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
 / بی‌گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می‌دانست تيغ تيز را
 /  در كفِ مستی نمی‌بايست داد!"
"قیصر امین‌پور"

خدایا...!
به گمانم، این بار نباید اطمینان می‌کردی
به ما مستانِ لایعقل!!!
حالا که کار از کارمان گذشت و...
تیغت را هم که به کفِ‌مان داده‌ای، قبول!!
اما... دستِ‌کم تنها بگو
تا به کی قرار است دستانِ‌مان سرخ بماند...؟!
من که اهلِ صلح بودم، پس چه شد؟

+  86/09/26 -  23:18    | 

مي‌خواهم آبي باشم اما بي‌نشان باشم
چون بركه‌ها آيينه‌اي از آسمان باشم
لبريز از شرم و صميمي، ساده و محجوب
شايد كه چون لبخند‌هايت مهربان باشم
تو آسمان باشي ولي نزديك‌تر باشي
من هم فراتر از خيال نردبان باشم
*
تو روح باراني و من هر روز مي‌خواهم
در خواب گلدان‌ها گل رنگين كمان باشم
*
وقتي تو پايان تمام مرزها هستي
اصلاً چرا بايد وسيع و بي‌كران باشم



چقدر خوب که یک دوست دیرین را دوباره از این پنجره بشود دید...

دلم برای شعرهای نابش تنگ شده بود!
شعرهایی به رنگ همین بالایی...

+  86/09/24 -  19:33    | 

«این دریای ژرف / که بر تکه سنگی / کنار قطره آبی / نشسته است
این رازِ سر به مُهر / که آب‌های بی‌کران / - از شوق فهم او - / دیری است / تشنه مانده‌اند
گویا فرشته‌ای است / که از آسمان / دلش گرفته‌است...»
(1)

 

چه بسیار فرشتگانی / که دلشان گرفت از / اینهمه ماندن / در هوای بودن و نبودنِ ... من

چه بسیار فرشتگانی / که دلشان شکست / در اینهمه / هوای رفتن و نماندنِ ... من

نسبتی با آسمانم بود / ای‌کاش...!

 

1. مصطفی مستور  - پرسه در حوالیِ زندگی – نشر چشمه – تهران - 1385

 

+  86/09/03 -  21:9    | 

زخم صدایم را نمی‌دانم شنیدی یا که نه!

کهنه‌دردی در گلویم هست، ساکن، بادوام

هر روز به هر سلامِ ساده، تازه‌تر

هر بار به هر نگاهِ ساده، کهنه‌تر

بغض نگاهم هم نمی‌دانم تو دیدی یا که نه!

کهنه دردی در نگاهم هست، ساکن، بادوام

هر صبح به هر طلوعِ تازه، تازه‌تر

هر عصر به هر غروب تازه، کهنه‌تر

نه زخمم، زخمِ کاری است، نه بغضم، بغضِ گریه...

نه می‌شود مُرد، نه یک دلِ سیر گریست!

 

 

پ.ن: نوشتم که ناگفته نماند...، همین.

+  86/07/15 -  19:9    | 

مقدمات زبان‌شناسی / 1

 

زبان‌شناسی به نام ری جکندوف (Rey Janckendof) می‌گوید: کودکان به دنبال زبان می‌گردند... آنها اول در جستجوی زبان گفتاری هستند، اگر موفق نشوند به دنبال زبان اشاره می‌گردند و اگر باز هم موفق نشوند، در محیط پیرامون‌شان دنبال چیزی می‌گردند که به زبان شباهت داشته‌باشد و نهایت سعی خود را می‌کنند تا آن را تبدیل به یک زبان تمام‌عیار کنند. نمونۀ زیر، شاهد چنین مدعایی است.

مثال زیر تا حدودی هم فرضیۀ ذاتی بودن زبان نوام چامسکی(Noam Chomsky) را تأیید می‌کند.

 

"در طول تاریخ بشر، بسیار اتفاق افتاده است که افرادی از چند منطقۀ مختلف که به چند زبان مختلف صحبت می‌کرده‌اند، در یک جا جمع شده‌اند. این مسئله به عنوان مثال، برای افریقایی‌ها که به عنوان برده به امریکای شمالی یا کارائیب برده می‌شدند، برای مردم «پاپواگینۀ نو» که به صدها زبان مختلف صحبت می‌کردند و به صورت یک ملت جدید با یکدیگر متحد شدند و نیز برای سیل کارگرانی که از ده‌ها کشور برای کار در مزارع نیشکر به هاوایی رفتند اتفاق افتاده است. این افراد که زبان مشترکی نداشتند، همه بدون استثناء، واکنش یکسانی نشان دادند: نوعی «پی‌جین»(Pidgin) ساختند. پی‌جین یک نظام ارتباطی بسیار ساده و ابتدایی است شامل تکه‌ها و قطعاتی از چند زبان مختلف که تقریباً بطور نسنجیده در کنار هم قرار گرفته‌اند.

پی‌جین، واژگان مشخص و یا دستور زبان مشخصی ندارد، در واقع، معمولاً هیچ دستور زبان قابل تشخیصی ندارد: افراد مختلف آن را به گونه‌‌های متفاوتی به کار می‌برند. این شیوۀ ارتباطی، بسیار ضعیف و محدود است اما برای اهداف ساده کارایی دارد و تقریباً تمام افراد جامعه آن را فرا می‌گیرند.

بعد از مدتی، کسانی که یک پی‌جین را به کار می‌برند ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شوند. بچه‌های این افراد با بچه‌های دیگر ان جامعه هم‌بازی می‌شوند و بدون توجه به این که در خانه به چه زبانی تکلم می‌کنند، برای برقراری ارتباط با بچه‌های دیگر ناچارند از زبان پی‌جین استفاده کنند. سؤال مهم این است که بعد از این چه اتفاقی می‌افتد؟

حتماً می‌توانید حدس بزنید که بچه‌ها پی‌جین را می‌گیرند و آن را به یک زبان واقعی تبدیل می‌کنند! آنها خیلی زود به یک نظام دستوری مشخص می‌رسند که به عنوان مثال، شامل توالی ثابت واژه‌هاست، چیزی که در پی‌جین وجود ندارد. آنها همۀ انواع جزئیات دستوری را که در پی‌جین وجود ندارد به آن می‌افزایند: زمان‌های فعل، بندهای وابسته و هر چیز دیگری که از یک زبان انتظار می‌رود داشته باشد. آنها واژگان را گشترش می‌دهند تا آنجا که بتوانند به راحتی دربارۀ هرچیزی که می‌خواهند صحبت کنند.

این زبان جدید «کریول»(Creole) نامیده می‌شود. کودکانی که این کریول را به وجود آورده‌اند نخستین سخنگویان بومیِ آن محسوب می‌شوند. بعضی مواقع ممکن است یک کریول باقی بماند و شکوفا شود. به عنوان مثال در هائیتی زبان اول همۀ مردم، کریولی است که نسل‌ها پیش توسط اجداد آنها که بیشترشان افریقایی بودند اختراع شده است، امروزه زبان کریول پاپواگینۀ نو با اینکه به تازگی اختراع شده‌، در آنجا رواج زیادی پیدا کرده است. در موارد دیگر، کریول عاقبت از بین می‌رود: به عنوان مثال، کریول هاوایی اکنون دیگر جای خود را به زبان انگلیسی داده‌است."

 

منبع: مقدمات زبان‌شناسی، رابرت لارنس ترسک(Robert Lawrence Trask)، ترجمۀ فریار اخلاقی، تهران، نشر نی، 1380

 

 

+  86/06/30 -  14:43    | 

زیاد شده‌اند

روزهایی مثل امروز

که زیاد می‌خوابم

موبایلم را خاموش می‌کنم تا با دنیا قهر باشم

ندانم از دنیا چه می‌خواهم

زیاد شده‌اند... زیاد!

***

می‌ترسم از سرنوشتی که به ‌گمانم

دارد خوبی‌هایش را کم‌کم از نگاهم پنهان می‌کند
"روزها نمی‌دوم، نه در پیِ درس، نه دنبال کار...

اما نمی‌دانم چرا اینقدر تمام تنم درد می‌کند... ذهنم و روحم هم..."


+  86/06/24 -  20:12    | 

خواندن اين متن بيشتر از 3 دقيقه وقت شما را نخواهد گرفت. پس لطفاً بخوانید: می‌گوید 18سال پيش در شركت سوئدي ولوو استخدام شده‌است. كاركردن در اين شركت تجربه جالبي براي او به وجود آورده که در ادامه به آن می‌رسیم. می‌گوید: اينجا هر پروژه‌اي حداقل ٢ سال طول مي‌كشد تا نهايي شود، حتي اگر ايده ساده و واضحي باشد. اين قانون اينجاست. 

 

جهاني شدن باعث شده است كه همه ما در جست‌وجوي نتايج فوري و آني باشيم. و اين مشخصا با حركت كند سوئدي‌ها در تناقض است. آنها معمولا تعداد زيادي جلسه برگزار مي‌كنند، بحث مي‌كنند، بحث مي‌كنند، بحث مي‌كنند و خيلي به آرامي كاري را پيش مي‌برند. ولي در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهتري مي‌انجامد.


اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يكي از همكارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل كار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا كمي سرد و برفي. ما صبح‌ها زود به كارخانه مي‌رسيديم و همكارم ماشينش را در نقطه دوري نسبت به ورودي ساختمان پارك مي‌كرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ كارمند ولوو با ماشين شخصي به سر كار مي‌آمدند.

 

روز اول، من چيزي نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همكارم گفتمآيا جاي پارك ثابتي داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودي پارك مي‌كني در حالي كه جلوتر هم جاي پارك هست؟

او در جواب گفت: براي اين كه ما زود مي‌رسيم و وقت براي پياده ‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براي كساني بگذاريم كه ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاي پاركي نزديك‌تر به در ورودي دارند تا به موقع به سركارشان برسند. تو اين طور فكر نمي‌كني؟

ميزان شرمندگي مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشي در اروپا راه افتاده به نام غذاي آهسته (Slow Food). اين جنبش مي‌گويد كه مردم بايد به آهستگي بخورند و بياشامند، وقت كافي براي چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابي با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاي آهسته در نقطه مقابل غذاي سريع (Fast Food) و الزاماتي كه در سبك زندگي به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاي آهسته پايه جنبش بزرگتري است كه توسط مجله بيزنس طرح شده و يك «اروپاي آهسته» ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهاني شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتي كه كميت را جايگزين كيفيت در همه شئون زندگي ما كرده است.

مردم فرانسه با وجودي كه ٣٥ ساعت در هفته كار مي‌كنند اما از آمريكائي‌ها و انگليسي‌ها مولدترند. آلماني‌ها ساعت كار هفتگي را به 28.8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده كرده‌اند كه بهره‌وري و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگي و كندكردن جريان شتاب آلود زندگي، حتي نظر آمريكائي‌ها را هم جلب كرده است.

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معني كمتر كار كردن يا بهره‌وري كمتر نيست. بلكه به معني انجام كارها با كيفيت، بهره‌وري و كمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس كمتر است. به معني برقراري مجدّد ارزش‌هاي خانوادگي و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معني چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معني بها دادن به يكي از اساسي‌ترين ارزش‌هاي انساني يعني ساده زندگي كردن است.

هدف جنبش آهستگي، محيط‌هاي كاري كم تنش‌تر، شادتر و مولدتري است كه در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن كاري كه چگونگي انجام دادنش را به خوبي بلدند، لذت مي‌برند. اكنون زمان آن فرا رسيده است كه توقف كنيم و درباره اين كه چگونه شركت‌ها به توليد محصولاتي با كيفيت بهتر، در يك محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌وري بيشتر نياز دارند، فكر كنيم.

بسياري از ما زندگي خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم اما تنها هنگامي به آن مي‌رسيم كه بر اثر سكته قلبي يا در يك تصادف رانندگي به خاطر عجله براي سر وقت رسيدن به سر قراري، بميريم.

بسياري از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگي خود در آينده هستيم كه زندگي خود در حال حاضر، يعني تنها زماني  را كه واقعا وجود دارد فراموش مي‌كنيم.

همه ما در سراسر جهان، زمان برابري در اختيار داريم. هيچكس بيشتر يا كمتر ندارد. تفاوت در اين است كه هر يك از ما با زماني كه در اختيار داريم چكار مي‌كنيم. ما نياز داريم كه هر لحظه را زندگي كنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگي آن چيزي است كه براي تو اتفاق مي‌افتد، در حالي كه تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاي ديگري هستی

به شما به خاطر اين كه تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريك مي‌گوييم. بسياري هستند كه براي هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها مي‌كنند تا از قافله جهاني شدن عقب نمانند!

 

پ.ن.1:

به «آهستگی» اعتقاد داشتم... ولی نه به مفهوم بالا: شتابِ آهسته!!!! همیشه فکر می‌کردم اینهمه سرعت و عجله یک جا تمام خواهدشد. می‌پرسیدم: تا کِی می‌توانیم دوام بیاوریم؟ ما این سیکلِ شتابزدۀ تغییر و تحول را جا می‌گذاریم یا او؟ که احتمالاً اگر به فکر «آهستگیِ دوباره» نمی‌افتادند، او بود که جا می‌گذاشت...

 

پ.ن.2:

حالا که به‌سادگی می‌توان لینک داد، شاید درست نباشد تمام متن را عیناً از جای دیگر کپی کنیم، ولی دلم می‌خواست اگر حوصلۀ خواندنش را دارید، در فضای نادان بخوانیدش... از این به بعد بیشتر به این مفهوم می‌پردازم.

 

پ.ن.3:

Stress is leading to unprecedented health problems.

“Stop the world I want to get off” is a feeling we all have sometimes

+  86/06/13 -  19:50    | 

دکتر حسابی می‌گفتند: زندگی یعنی پژوهش و فهمیدنِ چیزی جدید

می‌گویم: مدتی است زندگی نکرده‌ام...

.
.
.

تو زنده‌ای؟

+  86/05/03 -  13:10    | 

نه، مگر نمی بینی!؟
همه چیز خوب است...!

+  86/05/02 -  14:31   

حالا براي خودت شده اي / چيزي شبيه خامي ِ اين «خ» / و نقطه‌هاي «ميم» / بالا... الف ... بلند.
دور مي چرخي .... به غرب / كه دل خوشي ستاره .... به شرق / كه نقطه‌ي خورشيد.
به دور خودت زمين را مي چرخي / به دور زمين خودت را / به خودت / چرخ را

حالا براي خودت شده‌اي،
/ براي خودت، حالا كه شده‌اي
ببين كسي را شبيه اين كه مي‌نويسد / با چشم‌هاي سفيد ... ديده‌اي!؟
عين لباسي كه آرزو داشتي
/ يك روز دست‌هاي من كه بوي خامي آن‌ها /

دنيا را پر كرده بود / روي رؤياهايت نقاشي كند.

با كمي آسمان ....
/ شبيه ِ سرخي لب‌هات.
سفيد... شبيه لباسي كه آرزو داشتي / مرطوب... عين ِ دست‌هاي من
با انگشت‌هايي كه حروف را / ميان خواب‌هايت سبز مي‌كنند.

حالا كه براي خودت شده‌اي
/ جهان را دور بزن و نگاه كن
نگاه كن ... / با تأكيد به روي «نون» / نگاه كن ... جهان را / خوب.

خوب جهان را نگاه كن

 

قطعه‌ای از محمدمجید ضرغامی / دوست تازۀ نادانی‌های من / از بس این قطعه را به روزگار خودم نزدیک دیدم / آوردمش...

+  86/04/24 -  8:50    | 

از روی این سکوی اینترنتی می‌شود تمام کوچه‌های تهران را زیر انگشت اشاره‌ گشت. ربطی به گوگل ارث و دیگر نقشه‌های هوشمند ندارد. بلکه به سبب زبانِ تازه‌ای که برای ارتباطش برگزیده، و ساخت مناسبی که با شناخت کافی از فضای اینترنت به آن دست پیدا کرده، مخاطب تهرانی را خوب نگه می‌دارد.

 

تقریباً تمام رویدادهای مهمی که در دنیای فرهنگ پایتخت می‌افتد، اینجا پیداست.

 

نوشته‌اند: کوچه‌های تهران از سال ۸۰  آغاز به کار کرد، هدف از برپایی این سکو، در ابتدا، ایجاد یک نشریه شهری کوچک بود که آرام‌آرام بزرگ شود. هسته اولیه‌اش با تجربیاتی در زمینه یک رسانه نو – اینترنت – فعال شد و اینک پس از گذشت ۳ سال گروهی جوان و کمابیش پُر تعداد سکو را تغذیه می‌کند. این گروه سعی دارد تا به مسائلی بپردازد که کمتر در رسانه‌های رسمی و جاافتاده منتشر می‌شود. همین تلاش سبب شده است تا در بخشهای مختلف، یا به تعبیر دیگر در کوچه‌پس‌کوچه‌های این نشریه اینترنتی، مراجعه‌کنندگان با زبانی نو و نگاهی نو تر روبرو شوند، زبانی که گرچه به طبقه و قشر اجتماعی خاصی تعلق دارد، و بدین سبب نمی‌تواند نماینده تمام‌نمای شهر تهران باشد، اما سعی بر این دارد که مرزهای ادراک را بگستراند.

 

 

+  86/04/17 -  10:17    | 

همه‌چیز در این سرزمین آنقدر کند پیش می‌رود

که بی هیچ نگرانی
می‌توانی بروی، ده سال دیگر برگردی

و ببینی که هنوز اولین نفری که وسوسۀ تغییر دارد خودِ تویی
و ببینی که همه چیز همانطور مانده
ساکن و رخوت‌بار، بی‌برنامه و شلوغ

همه‌ چیز البته مگر آنان،

که روزی بنای ماندن داشتند و حالا نیستند
که گِله‌ای نیست

کارِ دیروز و امروز نیست

رسمِ دیرین است و هست...

.
.
.
غرض اینکه می‌توان رفت...

غرض اینکه می‌توان رفت و نیامد...
غرض اینکه می‌توان رفت و نیامد، و شاید بــود!

 

 

+  86/04/15 -  1:28    | 

از امروز زندگی هم کَم کَمَک دارد «نصف» می‌شود

چه خوب بود کودکی

چه بی‌نظیر بود نوجوانی

و چه پراضطراب می‌گذشت روزهای آغاز جوانی

و...

چه آرام و خلوت می‌گذرند این روزها

که خط می‌کشم در امتداد بودنم

بر هرآنچه نبودن است...

 

به بهانۀ بودنم / در آرزوی بودن... ت، ش!

+  86/03/24 -  18:53    | 

چند روزی می‌شود من
با خودم پیمانِ دیگر بسته‌ام
پای هر پیمانِ جانم هم

دوصد نام خودم را خوانده‌ام

عهد بستم مُهر و موم نامه‌ام را

جز به دستِ مهربانِ آرزویم نسپُرم...


حالا که یک‌سوم قصه‌ام گذشت، تازه یادم افتاد اینهمه سال، فراموش کرده بودم که دلِ آدمی به آرزوهایش زنده‌است. با خودم راه می‌رفتم و دل داده بودم به هرآنچه پیش می‌آمد و از قضای روزگار، خوش هم می‌آمد...

شاید حالا هم اگر کسی پرسید، آرزوهایم را یک به یک برایش نشمارم، اما دست‌کم خوب می‌دانم کجای قصه‌ام را، چگونه بنویسم... و به گمانم همین خوب است.

در مدیریت استراتژیک، مفهومی داریم به عنوانِ بينش و تفكر استراتژيك (Strategic Thought & Vision). با این توضیح که بينش يا چشم‌‌انداز عبارت است از آينده‌اي واقع‌گرايانه، محقق‌الوقوع و جذاب براي سازمان و به عبارتی، همان آينده‌اي كه موفقيت‌آميز‌تر و مطلوب‌تر از وضعيت فعلي باشد. و استراتژیک را هم در اینجا به معنیِ برنامه‌مدار، مدبرانه و ... فرض می‌کنیم. از آنجا که در فرآیندِ برنامه‌ریزی، بیانِ روشن و آشکارِ اهداف، مبنای ادامۀ کار به شمار می‌رود، بهتر است بیشترین انرژی در ابتدای طراحی هر روندِ کاری، بر تعیین هدف استوار باشد. هدفی که به سادگی فهم شده و قابل تجزیه به اهدافِ کوچک‌تر هم باشد. همان چیزی که آن ‌را «چشم‌انداز» هم می‌نامیم.

فرض کنیم که وجودِ ما، همان سازمان، برنامه‌ای که برای ادامۀ مسیر داریم، مدیرِ آن و آرزوهای عقلانی و دست‌یافتنیِ ما نیز، همان «چشم‌انداز»ی باشد که برای رسیدن به آن، تلاش می‌کنیم. تجربۀ من نشان داد که حتی گاهی بیش از اندازه هم تلاش می‌کنیم، اما نه با نگاه به چشم‌اندازِ مورد نظرمان. آرزوها‌مان رنگ روزمرگی به خود می‌گیرند. آنها را فراموش نمی‌کنیم، اما به موقع هم به خودمان یادآوری‌شان نمی‌کنیم. نیروی عجیبی در یادآوریِ آرزوها نهفته‌است.

 

+  86/03/14 -  16:6    | 

دستم به هدیه که نمی رود
دلم هم که دیگر کهنه تر از این حرفهاست...
ولی امروز
.
.
.
آوای آینه برایتان آوردم
تازه شدم از گوش دادنش / دیدنش...

+  86/02/31 -  19:50    | 

 

-  برایم نگاری بکش، زیبا، مغرور، بلندبالا...
-  که چکارش کنی؟

 که مچاله کنم، بسوزانم، دور بیندازم!

 

 

پ.ن: ... حق داریم گاهی نگران هم باشیم. من که خوب نیستم این روزها!

 

 

+  86/02/28 -  0:35    | 

دل دل می کنم
دلیت می شوی...!!

+  86/02/18 -  13:6    | 

سکوی سیمانی نیکول


نیکول را سالهاست دوست دارم. بجز فریم‌هایی خاص و تصاویرِ وصف ناشدنی که از او سراغ دارم و از آنها درس می‌گیرم، ایدۀ خوبی هم از او  دیدم، که بجز درسِ عکاسی، حرف‌های دیگری هم  برایم  دارد.  
وقتی فهمیدم که نیکول فریدنی، پیشگامِ عکاسی طبیعت، در نقاطی از کشور که قابِ خوبی برای عکس‌هایش یافته، سکوی سیمانی کوتاهی برای سه‌پایۀ دوربین ساخته و در فصل‌های مختلفِ سال از همان منظره عکاسی می‌کند، ذهنم کمی تکان خورد.
شاید اتفاق تازه‌ای نباشد، نمی‌دانم، اما برای من ایهام زیبایی دارد اینکه وقتی هنرمندی مانند نیکول – که راهِ رفتن هم برایش باز است- پای سفت می‌کند بر سکوی‌های سیمانی خود و دل می‌بندد به زیبایی‌های سرزمین خود، یاد می‌گیرم که هرجای این دنیا باشم، با هویت ایرانم کامل می‌شوم... با آب و خاکِ ایران...!

مطلب خوبی را بخوانید از عباس ثابتی راد در همشهری امروز(۱۷/۲/۸۶):
"خانه
شماره 33. جايي در حوالي خي